**** انتظارحاضر ***** ENTEZAR
فرهنگي، اجتماعي، علمی,دفاع مقدس
شنبه 07 آبان 1390 :: 22:41 ::  نويسنده : dadigood






خودت هم می دانستی که تو، گلی سرخ از گل های بهشتی! بارها تو را می دیدم که چگونه می خواهی درب زندگی که در آن حبس بودی را با شهادتت باز کرده به ملکوت سفر کنی...!

یاران مردانه رفتند، اما هنوز تکبير وفاداري‌شان از مناره‌هاي ... غيرت اين ديار به گوش مي‌رسد.

 ياران عاشقانه رفتند، اما هنوز لاله‌هاي سرخ دشت‌هاي اين خاک به يمن آنان به پا ايستاده‌اند

و ما چند روزي را در هفته دفاع مقدس به ياد آن رادمردان،

 ايثار و شهادتشان را به نظاره مي‌نشينيم.

       

جمعه 06 آبان 1390 :: 00:19 ::  نويسنده : dadigood

مولای من!

کرامات امام زمان (عج) در جبهه‌ها

ای كاش آن اوایل كه زبان گشودم، نزدیكانم مرا به گفتن یا مهدی وا می‌داشتند. ای كاش مهد كودكم، مهد، آشنایی با تو بود. كاشكی در كلاس اول دبستان، آموزگارم الفبای عشق تو را برایم هجی می‌كرد و نام زیبای تو را سر مشق دفترچة تكلیفم قرار می‌داد.

در دوره راهنمایی، هیچ كس مرا به خیمه سبز تو راهنمایی نكرد.

در سال‌های دبیرستان، كسی مرا با تو ـ كه مدیر عالم امكان هستی ـ پیوند نزد.

در كتاب جغرافی ما، صحبتی از «ذی طوی» و «رضوی» نبود.

در كلاس تاریخ، كسی مرا با تاریخ غیبت غربت و تنهایی تو آشنا نساخت.

در درس دینی، به ما نگفتند «باب الله» و «دیّان دین» حق تویی.

دریغ كه در كلاس ادبیات، آداب ادب ورزی به ساحت قدس تو را گوش زد نكردند.

 

 

 

 

چرا موضوع انشای ما، به جای «علم بهتر است یا ثروت»، از تو و از ظهور تو و روش‌های جلب رضایت تو نبود؟! مگر نه این است كه بی تو، نه علم خوب است و نه ثروت؟

از كجا آغاز كنم؟ از خود بگویم یا از دیگران؟ از نسل‌های گذشته بگویم یا از نسل امروز؟ از دوستان شكوه كنم یا از دشمنان؟ از آنانی بگویم كه خاطر شریف تو را می‌آزارند؟ از آنها كه دستان پدرانه و مهربانت را خون ریز معرفی می‌‌كنند؟ از آنها كه چنان برق شمشیرت را به رخ می‌كشند كه حتی دوستانت را از ظهورت می‌ترسانند؟

 

ای كاش در كنار انواع و اقسام فرمول‌های پیچیده ریاضی، فیزیك و شیمی، فرمول ساده ارتباط با تو را نیز به من یاد می‌دادند.

وقتی برای كنكور درس می‌خواندم، كسی مرا برای ثبت نام در دانشگاه معرفت و محبت امام زمان تشویق نكرد. كسی برایم تبیین نكرد كه معرفت امام نیز مراتب دارد و خیلی‌ها تا آخر عمر در همان دوران طفولیت یا مهد كودك خویش در جا می‌زنند.

مولای من! در دانشگاه هم كسی برایم از تو سخن نگفت؛ پرچمی به نام تو افراشته نبود؛ كسی به سوی تو دعوت نمی‌كرد؛ هیچ استادی برایم اوصاف تو را بیان نكرد. كاركرد دروس معارف اسلامی و تاریخ اسلام، جبران كسری معدل دانشجویان بود!

نه این كه از تبلیغات مذهبی، نشست‌های فرهنگی،  نماز جماعت، اردوهای سیاحتی ـ زیارتی مسابقات قرآن و نهج البلاغه و...خبری نباشد.... كم و بیش یافت می‌شود؛ اما در همین عرصه‌ها نیز تو سهمی نداشته‌ای و غریب و مظلوم و از یاد رفته‌ای.

اینك اما در عمق ضمیر خود، تو را یافته‌ام؛ چندی است با دیده دل تو را پیدا كرده ام؛ در قلب خویش گرمای حضورت را با تمام وجود حس می‌كنم؛ گویی دوباره متولد شد‌ه‌ام.

آقای من!

از كجا آغاز كنم؟ از خود بگویم یا از دیگران؟ از نسل‌های گذشته بگویم یا از نسل امروز؟ از دوستان شكوه كنم یا از دشمنان؟ از آنانی بگویم كه خاطر شریف تو را می‌آزارند؟ از آنها كه دستان پدرانه و مهربانت را خون ریز معرفی می‌‌كنند؟ از آنها كه چنان برق شمشیرت را به رخ می‌كشند كه حتی دوستانت را از ظهورت می‌ترسانند؟

از آنها كه بر طبل نومیدی می‌كوبند و زمان ظهورت را دور می‌پندارند؟ از خود آغاز می‌كنم كه هركس از خود شروع كند، امر فَرَج اصلاح خواهد شد.

می‌خواهم به سوی تو برگردم. یقین دارم برگذشته‌های پر از غفلتم، كریمانه چشم می‌پوشی؛ می‌دانم توبه‌ام را قبول می‌كنی و با آغوش باز مرا می‌پذیری. من از تو گریزان بودم؛ اما تو هم چون پدری مهربان، دورادور مرا زیر نظر داشتی... العفو... العفو.... .

پنج‌شنبه 05 آبان 1390 :: 23:48 ::  نويسنده : dadigood


راستی، جبهه کجا بود؟

جبهه انجایی بود که خدا را تا جلو دیدگانت می یافتی و حس می کردی شهاب شهادت در آسمان ملکوتی اش نور افشانی می کند و هر از چندی بر شانه یکی می نشست .

جبهه آن جایی بود که فرشتگان ملکوتش ، بسیجیانی بودند که از کرانه تاریک تنگ خاک ، به دور بودند و هر صبح با خورشید به زمین می تابیدند و در هر سحرشان با قدم سجود از مرز شهوات به شهود میرسیدند و از تکاثر به کوثر می رسیدند . جبهه صالح ستان وارثان زمین بود.

 

 جلگه ای معطر و مطهر از خون شهیدان که روح ملائک مقرب خداوندی را متوجه خود کرده بود . کوچه هایش بی انتها و چشمه هایش همیشه جاری .
جبهه آن جایی بود که در ملکوت بی غبارش ،کهکشانی نور ریز ، سجاده هایی می یافتی از جنس نور که بسان عبا، برتن سپاهیانش بافته بودند ، تا بر تپه تیره گمراهان بتازند و مصداق ((یخرجهم من الظلمات الی النور)) باشند ملکوتی که همه چیز در قربانگاه قرب آن ذبح می شد .

بلبل باور در باغ ملکوتش سرود بی قراری هیهات من الذله را می سراید و درآن وادی امن خفاش شبهه و شک را جایی نبود . ذره ای خود پنداری در گلستان خدایی شان نمی یافتی.

هم ما و هم جبهه هردویمان دلتنگ یکدیگریم .

آنچنان که نی به وقت نالیدن ، به دلسوخته ای برای نواختن نیازمند است . خدایا مارا بسیجی بدار و ما را بر آن ملکوت بارده و آخرین صفحه از عمر ما را به رنگ خون دلمان رنگین کن . خدایا به ما فهم فرهنگ فرهیختگان جبهه را عطا فرما.

خدا،بیاموزمان که بسیجی بودن را عار ندانیم تا صفحه کربلا خالی از اصحاب نباشد .

خدایا ما را بسیجی بدار در دنیا و آخرت.

پنج‌شنبه 05 آبان 1390 :: 23:46 ::  نويسنده : dadigood

http://shalamcheh.ir/index.php?option=com_joomgallery&func=watermark&id=37&catid=17&orig=1&no_html=1&Itemid=53  http://shalamcheh.ir/index.php?option=com_joomgallery&func=watermark&id=36&catid=17&orig=1&no_html=1&Itemid=53




اينجامقدس است، مقدسِ مقدس.
اينجا سرزميني است که زماني آبستن جنگ بود، جنگي ناجوانمردانه و تحميلي، بدون دليل منطقي و متفاوت با جنگ هاي « ماراتن » ، « لاده » ، « پلاتايا » ، « هميرا » ، « مولاکه » ، « کاناي » ، « زاما » . اينجا زيارتگاه فرشته ها و ملائکه است؛ « فاخلع نعليک انک بالواد المقدس طوي ».
بايد يواش يواش قدم برداري تا خواب شهدا را بهم نزني.
بايد نرم و آهسته راه بروي تا چيني نازک تنهائيشان ترک برندارد.
مواظب تاول ها باش تا دهان باز نکنند.
اينجا بايد چراغ تکليفت را روشن کني.
اي کاش مي شد به عمق اين خاک کوچ کرد، تا راز هاي سر به مهر و ناشنوده را دانست و فهميد.
مي خواهم از برهوت حرف بگذرم و خلوت شهدا و بزم عارفانه شان را بهم بزنم. چشم هايت را ببند و با من همسفر شو.
اينجا منتها اليه غرب خرمشهر است. گفتم خرمشهر. يادم آمد که صدام می خواست اسم خرمشهر را محمره يا معمره بگذارد و اهواز را می خواست با « هاء » حوض بنويسد، « الحواز » و خوزستان را عربستان ؛ و سوسنگرد را خفاجيه بنامد. او مي خواست واحد پول خوزستان را تبديل به دينار کند، ولي نتوانست.
خوش آمدي! اما با وضو! اذن دخول بخوان! باذن الله و اذن رسوله و...
سلام به غروب غم انگيز و معنا دار شلمچه.
سلام به غروب خون بار شلمچه.
سلام بر شلمچه که از پاره هاي دل رهبر رنگين است. 1
« سلام بر شهدا و بدن هاي مطهرشان که همدمي جز نسيم صحرا و پناهي جز مادرشان فاطمه زهرا سلام الله عليها ندارند. »
سلام بر « حاج ابراهيم همت » که فرمانده لشکر هفت ابرهه عراق (ابراهيم جبودي) را زمين گير کرد.
سلام به « حاج حسين خرازي » که در برابر جنود کفر (که در رأس ان ماهر عبد الرشيد بود) ايستاد.
شلمچه يعني به گور بردن آرزوي ماهر عبد الرشيد « امروز اميديه، فردا اهواز».
شلمچه يعني قطعه اي از بهشت.
شلمچه يعني بوي سيب و قتلگاه حاج حسين خرازي، حاج حسيني که ثابت کرد يک دست هم صدا دارد.
شلمچه يعني شديدترين ضدحمله ها، از هشت صبح تا پنج بعد از ظهر، يک ريز و پي در پي، بي وقفه و بدون مهلت.
شلمچه يعني « حاج حسين متوسليان » ، جاويدالاثر نه مفقودالاثر؛ يعني زخمي شدن صدها پرستو.
شلمچه يعني حضور با شکوه و دلگرم کننده حاج ابراهيم همت در خط و هدايت عمليات.
شلمچه يعني تيپ 24 مکانيزه عراق به فرماندهي سرتيپ محمد رشيد صديق به همراه معاونش فيصل و يگانش که اسير شدند.
شلمچه يعني « غلامحسين افشردي » يا همان حسن باقري يعني تالي تلو « اسامة بن زيدِ » جوان.
شلمچه يعني مقاومت روز شانزدهم و هجدهم جندالله در منطقه که باعث شد از ساعت 12 شب، لشکر 6 مکانيزه و زرهي از منطقه جفير، کرخه نور و نزديکي هاي اهواز به سرعت عقب نشيني کنند.
شلمچه يعني عمليات بيت المقدس ، « کربلاي 3 در دي ماه 1365 ».
شلمچه يعني « سيد صمد حسيني » که بعد از سيزده سال سرش سالم پيدا شد.
شلمچه يعني: سرها بريده بيني بي جرم و جنايت، يعني دشمن متکي به سلاح و ما متکي به ايمان.
شلمچه يعني پله پله تا خدا.
شلمچه يعني پا به پاي مرگ و شانه به شانه عزرائيل.
شلمچه يعني جان را کف دست گذاشتن و تقديم دوست کردن.
شلمچه يعني معبر تا کربلا، راه قدس آزادي فلسطين و فتح ارزش ها.
شلمچه يعني گريه ي صاحب الزمان عجل الله تعالي فرجه الشريف و پرپر شدن گلهاي آفتابگردان.
شلمچه يعني ذبح شدن نازدانه هاي پسر فاطمه و تشيع جنازه هاي خورشيد ها و ستاره ها، يعني دو نيم شدن فرق ماه.
شلمچه يعني زمين تا دندان مسلح، يعني بوي مرگ و سير در ملکوت.
شلمچه يعني هبوط به اعماق زمين و صعود به ملکوت و اعلي عليين.
شلمچه يعني يک قدم تا خدا.
شلمچه يعني شلمچه، شلمچه تعريف کردني نيست بايد بودي و مي ديدي. مي ديدي که چگونه از آسمان شاباش سرخ مي باريد و پرستوها و کبوترها بي سر مي رقصيدند .
شلمچه يعني! نه ، نگوييم بهتر است. اي کاش شلمچه خودش، خودش را تعريف مي کرد.
شلمچه که گم نشده، ما گم شده ايم. شلمچه بايد ما را معرفي کند .
اي شهداء ! اجازه مي دهيد از برهوت حرف بگذريم و راحت تر حرف بزنيم.
بغض کالي راه گلويم را بسته؛ « هم مي شود گريه کنم هم نمي شود » ، غمي به سنگيني يک کوه روي دلم نشسته و پا نمي شود.
نمي خواهم احساسم را عوض کنم. دوست دارم استحاله شوم.
شهداء! من آدم بدرد نخوري هستم، سالهاست بدون گواهينامه عبوديت و زندگي، زندگي کرده ام، بارها جريمه شده ام بخاطر اشتباهات کلي و جزئي.
بار ها تصادم کرده ام.
بارها تصميم گرفته ام به شما برسم ولي « هميشه براي رسيدن به شما زود، ديرم مي شود. »
رو به روي شما ايستاده ام و با خودم حرف مي زنم، خودي که شکل ديگري شده.
اشک در چشم هايم موج مي زند و مي رقصد روي گونه هايم.
شهداء من رمانتيک حرف نمي زنم؛ کمکم کنيد عادت کنم، عادت نکنم.
اي شهداء ! اگر من شما را زودتر پيدا کردم شما مال من مي شويد و اگر شما من را پيدا کرديد من مال شما مي شوم. به هر صورت فرقي نمي کند، چه شما مرا پيدا کنيد چه من شما را، مال هم مي شويم. ولي خدا کند شما مرا پيدا کنيد.
شهداء ! خدا هوايتان را داشت، شما در حياط خلوت خدا قدم زديد تا خدا توجه اش جلب شد.
از همه خوشبخت تر بوديد و خدا شما را چيد « طوبا لکم »
کمکم کنيد تا اجازه ندهم غريبه ها به خلوت با شکوهم هجوم بياورند،
و لحظه هاي سبزم را رنگ کنند؛ زرد، سياه، کبود ...
« راستي جايي که حضور روشن خدا نباشد دوست داشتن معني ندارد »
اين روزها به طرز عجيبي مکدرم- « چتري به دست ابرها بدهيد تا باران گريه ام خيسشان نکند »- من هواي باريدن دارم « حس مي کنم، شکستني شده ام. »
من با « اودن » و « دورکيم » مخالفم.
اينقدر موتور زندگي ام جوش آورده و داغ کرده که حس مي کنم بايد قدري استراحت کنم تا اين موتور از کار نيفتد.
من يادم نبود جاده زندگي لغزنده و يخبندان است، نه زنجير چرخ و نه لوازم ايمني را با خود آورده ام و نه وسائل ضروري، من هميشه با سرعت غير مجاز حرکت کرده ام.
فراموش کردم زندگي اوتوبان نيست. توجه به گردنه ها و فراز و نشيب ها و گرش به چپ و راست نکردم.
شهداء! من منتظرم کمکم کنيد؛ « تمام دست ها براي شمارش اين انتظار کم است. »
زندگي برايم صفحه ي شطرنجي است که مرا مات کرده.
کمکم کنيد از اول بازي کنم. من قانون بازي را نمي دانستم. براي همين بازنده شدم.
راستي ! مگر تمام آدم هاي بزرگ « مثل شما » که در تاريخ بشريت تحول و تغيير ايجاد کردند فرشته بودند؟
چرا من نتوانستم، در خود تحول ايجاد کنم ؟!
من به شهيد محمد علي رجايي ايمان دارم که گفت : « همه اش نبايد ديگران سرنوشت باشند و تو سرنوشت آنها را بخواني، حالا يکبار هم تو سرنوشت درست کن و بگذار ديگران بخوانند. »
شهداء! کمکم کنيد تا سرنوشت درست کنم.
کمکم کنيد تا پيله هاي غرور، خود خواهي، غفلت و منيت را پاره کنم و پرواز کنم.
کمکم کنيد تا بقول بچه هاي جنگ (شب عمليات) نور بالا بزنم.
کمکم کنيد تا از پل هوي وهوس سربلند بگذرم.
کمکم کنيد تا از مرداب گناه رهايي يابم .
وعده ي ديدار من و شما، ملکوت.

شنبه 30 مهر 1390 :: 21:55 ::  نويسنده : dadigood

دیگر ایتالیایی‌ها نمی‌توانند به داشتن خمیده‌ترین ساختمان دنیا یعنی برج پیزا با ۳/۹۷ درجه خمیدگی، افتخار کنند، چرا که در ابوظبی، ساخت آسمان خراشی ۳۵ طبقه، با ۱۸ درجه خمیدگی به پایان رسیده و نامش در کتاب رکوردهای گینس ثبت خواهد شد.
این ساختمان که Capital Gate نام دارد با داشتن ۷۲۸ پنل شیشه‌ای، نمایی زیبا و انحنادار دارد. این ساختمان تنها قسمتی از پروژه ساخت یک شهرک دور مرکز نمایشگاه‌های ملی ابوظبی است.

برای اینکه این ساختمان در برابر نیروی جاذبه و وزش باد و امواج زلزله تاب بیاورد، ریشه‌ای ۳۰ متری برای آن در نظر گرفته شده است.

یک هتل پنج‌ستاره و دفاتر اداری، کاربری این ساختمان است.
Capital Gate خمیده‌ترین ساختمان دنیا در دبی Capital Gate دنیا



ادامه مطلب ...
شنبه 30 مهر 1390 :: 21:47 ::  نويسنده : dadigood

شهر مانیل - پایتخت کشور فیلیپین - مکانی است برای تحقق رویاها و اندیشه های شرکت Populous . بزرگترین فضای داخلی دنیا با گنجایش 50 هزار نفر برای اجرای همایش ها، مراسم مذهبی، فعالیت های هنری، رویداد های ورزشی و یا برگزاری هرگونه برنامه ای که توانایی جذب این تعداد مخاطب را داشته باشد طراحی شده است.
زمانی که در یک مرکز همایش و یا یک سالنِ اجرای فعالیت های هنری هستیم، ارزشمندترین نقطه برای ما مکانی است که بتوانیم بدون مزاحمت شاهد اجرای مراسم باشیم. همیشه چالش طراحی سالنی بزرگتر و بدون ایجاد مزاحمت دید برای حاضران، نکته ای است که زمینه همکاری اندیشه های معماران با محاسبات مهندسان سازه را فراهم می کند.



حالا شهر مانیل - پایتخت کشور فیلیپین - مکانی است برای تحقق رویاها و اندیشه های شرکت Populous . بزرگترین فضای داخلی دنیا با گنجایش ۵۰ هزار نفر برای اجرای همایش ها، مراسم مذهبی، فعالیت های هنری، رویداد های ورزشی و یا برگزاری هرگونه برنامه ای که توانایی جذب این تعداد مخاطب را داشته باشد طراحی شده است.



اما پاسخ طراحان به برنامه هایی با توانایی فوق بالای جذب مخاطب، امکان گنجایش ۵۰ هزار نفر دیگر در فضاهای اطراف و خالی از صندلی است. آقای Andrew James مدیر ارشد شرکت Populous معتقد است که گنجایش یکصد هزار نفری این ساختمان "موجب جابه جایی مرز های طراحی این گونه سالن ها شده است."



مهندسان و طراحان همین حالا در حال اجرا این پروژه هستند و به ساکنان شهر مانیل وعده اتمام آن را در سال ۲۰۱۴ داده اند.

شنبه 30 مهر 1390 :: 21:45 ::  نويسنده : dadigood

طراحی این ساختمان توسط گروه معماری Graft انجام شده، این طراحان رستوران و استخر رو با هم ادغام کرده‌اند، در حال حاضر مردم لاس‌وگاس و شهرهای اطراف این مکان رو بخاطر لوکس بودن و تکنولوژی روز آن می‌شناسند و به گفته معماران و اهالی این شهر این ساختمان افراد زیادی رو بخودش جلب خواهد کرد،



ادامه مطلب ...
شنبه 30 مهر 1390 :: 21:09 ::  نويسنده : dadigood

به گزارش گیزمودو درهای بزرگترین بنای چوبی جهان با نام متروپل پاراسول (Metropol Parasol) در شهر سویل اسپانیا برای بازدید عموم گشوده شد.
در واقع ایده ساخت این سازه چوبی از انجا آغاز شد که طراحان سایتی که این سازه در ان قرار گرفته در ابتدا قصد ساخت پارکینگ خودرویی مناسب برای این سایت بودند که با بررسی بیشتر متوجه فضای مناسب موجود جهت این کار شدند و به ساخت این فضا برای موزه و همچنین اهداف تجاری اقدام کردند.

با نگاه اول می‌توان دریافت که فضای فوقانی این سازه بهترین مکان برای بهره بردن از چشم‌انداز محیط اطراف سایت است.



ادامه مطلب ...
شنبه 30 مهر 1390 :: 20:53 ::  نويسنده : dadigood

این فرودگاه به طور سالیانه ظرفیت پذیرش 13 تا 25 میلیون مسافر را داراست اما نقشه های طراحی شده این امکان را می دهند تا با طرح های توسعه، این پروژه در آینده توانایی میزبانی 50 میلیون مسافر در سال را داشته باشد.
طراحی جاه طلبانه، فضای داخلی رویایی و یا محیطی هیجان انگیز. این ها واکنش ها و القابی است که در چند روز گذشته توسط علامندان به دنیای طراحی و معماری، به پروژه جدید دفتر طراحی فاستر و همکاران داده شده است.



البته مانند هر پروژه ی دیگری مخالفانی هم وجود دارند، اما این طور که پیداست همکاری وزارت کار عمومی کویت با نورمن فاستر در قدم اول بسیاری از نگاه ها را به سوی خود معطوف کرده. در ادامه مطلب می خواهیم ما هم نگاهی داشته باشیم به طراحی این فرودگاه جدید.

ابعاد ترمینال ها حکایت از بلند پروازی تیم طراحی دارد. طول هر کدام از بال های این ساختمان سه پره ۱۲۰۰ متر یا ۱.۲ کیلومتر است. وقتی به داخل ترمینال وارد شوید ارتفاع سقف در بلندترین نقطه به ۲۵ متر می رسد. سقفی که با ستون های بتونی برافراشته شده و در بعضی از قسمت ها با سایبان هایی از مواد جدید می تواند نور طبیعی روز را به صورت غیر مستقیم به داخل هدایت کند.

حجم جامد ستون های بتونی و حرکت های مواج روی سقف در کنار طراحی قسمت هایی که با این سایبان ها پوشیده شده، الهام بخش نوعی قایق سنتی کویتی به نام «داو» است. نکته ای که شاید در تلطیف هر چه بیشتر این فضای داخلی که در یکی از گرم ترین نقاط قابل سکونت کره زمین واقع شده، موثر است.

اما طراحی این فضای بسیار بزرگ برای این کشور بسیار کوچک برای چه هدفی صورت گرفته؟ موژان مجیدی مدیر اجرایی دفتر طراحی فاستر و همکاران "مقیاس طراحی این فرودگاه را نشان دهنده نگرش و دیدگاه آینده نگر برای سرمایه گذاری در زیرساخت ها و طراحی جاه طلبانه فضاها را به همان اندازه موثر و گیرا می داند."

این فرودگاه به طور سالیانه ظرفیت پذیرش ۱۳ تا ۲۵ میلیون مسافر را داراست اما نقشه های طراحی شده این امکان را می دهند تا با طرح های توسعه، این پروژه در آینده توانایی میزبانی ۵۰ میلیون مسافر در سال را داشته باشد. نکته ای که می تواند مقصد بسیاری از مسافران را تغییر دهد و یا محلی برای تجدید قوای خطوط هوایی و مسافران آن ها باشد.



ادامه مطلب ...

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید کاش حرف دل ما ذکر خوش مهدی بود قصه محفل ما صحبت یامهدی بود کاش بین همه معجزه هایت یارب جمعه ای معجزه آمدن مهدی بود
آخرین مطالب
پيوندها



                    
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران